قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

737

تاريخ الفي ( فارسى )

و انقياد بيرون نهاده راه مخالفت پيش گرفته ، او را با منتسبان و متعلّقان به قتل رسانم و به آتش غضب دود از دودمان او برآرم . چون ابن زياد از وعد و وعيد پرداخت ، فرمان داد تا سلمان ، غلام امام حسين ، را به مجلس آوردند و از ميانش به دو نيم زدند . ابن زياد روز ديگر متوجّه كوفه شد و از اعيان بصره منذر بن جارود ، شريك بن الاعور الهمدانى ، مسلم بن عمرو الباهلى را با خود همراه برد و از لشكر پانصد كس همراه داشت . القصّه ؛ بعد از قطع مسافت چون به كوفه رسيد چندان توقّف نمود كه آفتاب فرورفت . بعد از آن سپاه را بيرون شهر گذاشته با يك غلام به شهر درآمد و بر شترى نشسته و طيلسان بر سرافكنده . امّا چون در آن زمان خبر توجّه امام حسين ، عليه السّلام ، به جانب كوفه بود مردم كوفه او را امام حسين خيال كرده از روى شوق به آواز بلند مىگفتند : مرحبا بك يابن رسول اللّه . خوش آمدى ، صفا آوردى . لكن ابن زياد از ترس آنكه مبادا اهل كوفه او را اگر شناسند بكشند ، مطلقا در جواب هيچ‌كس چيزى نمىگفت ، امّا از اعراض نزديك بود كه هلاك شود . القصّه ؛ بتعجيل تمام مىراند تا قريب به نماز خفتن به دارالاماره رسيد . ديد كه دروازه بسته است ؛ چه آن روزها نعمان بن بشير به واسطهء آواز آمدن امام حسين ، عليه السّلام ، اوّل نماز شام دروازه بسته و جماعتى از معتمدان خود را به پاسبانى [ و ] نگاهداشت دارالاماره تعيين نموده بود . چون ابن زياد به در كوشك رسيد نعمان بن بشير را خبر كردند كه شخصى طيلسان پوش و شتر سوار بر در دارالاماره ايستاده مىگويد در باز كنيد . نعمان را يقين شد كه امام حسين است . به بام كوشك برآمده گفت : يابن رسول اللّه در فتنه انگيختن سعى منماى كه يزيد اين شهر را به تو وا نگذارد . بازگرد و امشب به جاى ديگر فرود آى تا فردا ببينيم كه مصلحت چيست . و اهل كوفه نعمان را دشنام مىدادند و مىگفتند : اى ملعون در باز كن كه اين فرزند پيغمبر است . امّا نعمان همچنان مصرّ بود و در باز نمىكرد . چون ابن زياد دانست كه نعمان به توهّم آنكه امام حسين است دروازه نمىگشايد ، فى الحال طيلسان از سر خود برداشته گفت : لعنت بر تو باد ، در بگشاى . نعمان دانست كه ابن زياد است . در ساعت در بگشاد و ابن زياد به دارالاماره درآمد و مردم كوفه با كمال خوف و هراس همچو بنات النعش پراكنده شدند و هر كدامى به كوچه‌اى گريختند . بعد از آن سپاه او جوق جوق به كوفه درآمدند . صاحب روضة الصفا از ابن اعثم نقل مىكند كه چون ابن زياد با سپاهش نزديك كوفه رسيدند چندان توقّف كرد كه مقدار دو ساعت از شب بگذشت . بعد از آن عمّامهء سياه بر سر بسته و شمشير حمايل كرده و كمان در بازو افكنده و قضيب در دست گرفته بر اشترى نشسته با